در باب باهوش بار اوردن بچه ها و چیز های دیگر...
وقتی این همه ولع خانواده ها برای "باهوش تر" شدن بچه هایشان را میبینم، تردید میکنم که نکند واقعا بچه من خنگ بار بیاید! لازم نیست حتما مادر های زیادی را بشناسید، بازار همیشه دست میگذارد روی نقطه حساس آدمها. والبته کسانی هم هستند که از این راه پول در بیاورند. حالا وقتی این تبلیغات "بچه باهوش کن" را میبینم، از خودم میپرسم ذهن آدمها چه مشکلی دارد که اینقدر دنبال باهوش تر کردن بچه هایش است؟
- آیا معتقدند نسل بشر دارد خنگ میشود؟
- معتقدند در زمان یا مکان دیگری، امکانات بهتری برای پرورش هوش بچه ها هست که میترسند از ان عقب بمانند؟
- فکر میکنند که نخبه ها زندگی بهتری خواهند داشت؟
- دارند بچه شان را برای شرایط رقابتی خاصی اماده میکنند که در ان حریف ها همه باهوشند؟
- تصورشان در مورد خودشان این است که از نظر ژنتیکی آنقدرها هوش و استعداد کافی به بچه منتقل نکرده اند و حالا باید جبرانش کنند؟
- نگرانند که یک نخبه بالقوه در خانه داشته باشند که با کم کاری استعدادهایش را از بین ببرند؟
یا چیزهای دیگری هست که من نمیدانم؟؟؟
اولین بار که یکی گفت بچه ات خیلی باهوش است، واکنشم تعجب بود. به نظر خودم پسرم خیلی هم معمولی ست! اصلا تا الان به جز یک بچه که آشکارا برتر از هم سالان خودش بود والبته در شرایطی خیلی خیلی معمولی تر از بچه های دیگر بزرگ شده بود، هیچ بچه دیگری نمیشناسم که خیلی باهوش و سرامد باشد. به نظرم همه شان (از جمله پسر خودم) بچه هایی کاملا معمولی هستند، کمی بالا یا کمی پایین. با همین زمینه ذهنی، هیچ برچسب خاصی هم به بچه ها نمی زنم. در واقع "خود داری" میکنم از برچسب زدن به بچه ها. چون میدانم که برچسب ها میتوانند زندگی ادم را عوض کنند. دیدم که میگویم ها!!!
یک مدرسه خاص ، یک نمره بیست، یک مدال یا رتبه تک رقمی، میتواند تمام زندگی یک ادم را عوض کند و به او صفات و مهارت هایی بدهد که تمام عمر قدردان ان باشد اما با وجود تمام این خوبی ها، برچسبی که روی پیشانی طرف میچسباند هم ممکن است تا اخر عمر اورا همراهی کند.
برچسب "باهوش بودن" یکی از خطر ناک ترین این برچسب هاست.
برچسبی که اغلب موجب تفاخر، خودبرتربینی، ناتوانی در برقراری ارتباط با ادم های متفاوت، کنار گذاشتن پشتکار و تنبلی است؛ بله تنبلی! من باهوشم، پس لازم نیست کار زیادی انجام بدهم تا به هدف برسم. من باهوشم، پس بقیه که من را نمیفهمند خنگند! من باهوشم، پس از پس همه کار بر می آیم!
نتیجه این رفتارها چیست؟ نا امیدی و گاهی خشم و پرخاش نسبت به جامعه (یعنی همان خنگ ها!!!). بی گدار وارد کاری میشوند که بلد نیستند ("اما من با هوشم و میتونم!") و بعد که ناکام میشوند و حتی میبینند افرادی که به نظر انها خنگ هستند در ان موفق شده اند، نا امید و سر شکسته میشوند. و البته در این شکست، این خنگ ها (!) هستند که مانع آنها شده اند، وگر نه که خودشان با هوشند و توانا بر هر کار! اغلب خود باهوش پندارها (!) معتقدند این جامعه (این مدرسه، این دانشگاه، این شهر، این شرکت، این خانواده) لیاقت انها را ندارد و به مرور تبدیل میشوند به آدم های منزوی یا پرخاشگری که هیچکس تحملشان را ندارد.
این سر نوشت خود باهوش پندارهایی است که به جر برچسب باهوش بودن هیچ چیز دیگری ندارند.
من یک ادم معمولی ام با توانایی محدود. من نمیتوانم (و قرار هم نیست) که همه استعدادهای فرزندم را به دقت شناسایی کنم، پرورش بدهم و به مرحله نخبگی برسانم. وقتی با چنین محدودیتی مواجهم، ترجیح میدهم چیزی را در پسرم پرورش بدهم که بیشتر کمکش میکند. تجربه سالها تحصیل و زندگی در کنار تیزهوش ها (!) بهم نشان داده چیزهایی مهمتر از هوش هست که باید در پسرم تقویت کنم. از بین همه آنها من تنبل نبودن را انتخاب میکنم که بزرگترین مشکل خودم در تمام زندگیم بوده و هست!!! هر چند برای یک آدم تنبل سخت است که بچه اش را آنتی تنبل بار بیاورد (!) ولی خوب چون مادر زرنگ من توانسته برعکسش را اجرا کند، امیدوارم من هم موفق شوم!!! ویژگی های دیگری هم هست که به همین اندازه برایم مهم اند و البته بسیار مهم تر از باهوش بودن؛ مثل صبور بودن، امیدوار بودن، خودبرتربین نبودن، مهربان بودن و...
که دیگر تنبلی اجازه شان را نمیدهد!
پ.ن: من با آموزش به کودکان مخالف نیستم ولی به نظرم هر چیزی به سن و زمان خودش خوبه، مثلا اینکه به یه بچه 2 یا 3 ساله فشار بیاریم تا خوندن یاد بگیره، یا ریاضی و اشکال هندسی و .... توی اون سن به چه کارش میاد؟
و واقعا فکر میکنید وقتی که بره مدرسه از هم سن و سال های خودش خیلی بیشتر میفهمه؟ به خدا نه!!!


در باب باهوش بار اوردن بچه ها و چیز های دیگر...
